|
مکتب خونه دات کام
درس امروز
مرغ
دلم باز پریدن گرفت
طوطی جان قند چریدن گرفت اشتر دیوانه ی سرمست من سلسله ی عقل دریدن گرفت جرعه ی آن باده ی بی زینهار بر سر و بر دیده دویدن گرفت ... عشق چو دل را به سوی خویش خواند دل زهمه خلق رمیدن گرفت بس کن زیرا که حجاب سخن پرده به گرد تو تنیدن گرفت شمس پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 | 8 بعد از ظهر | محیا |
شب آرامی بود می روم در ایوان،تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید،هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد،آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد،تکیه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند،و مرا برد،به آرامش زیبای یقین با خودم می گفتم: ادامه مطلب پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 | 8 بعد از ظهر | محیا |
دلم
کمی خدا می خواهد... کمی سکوت...
کمی آخرت... کمی اشک ...
کمی بهت... کمی آغوش آسمانی...
دلم یک کوچه می خواهد بی بن بست!! و یک خدا!! تا کمی با هم قدم بزنیم .. فقط همین!! چهارشنبه دوم اسفند 1391 | 10 بعد از ظهر | محیا |
دنیا پــــــــــــر است از
پلیدی نه به خاطر وجود آدمهای "بد" به خاطر سکوت آدم های "خوب"
چهارشنبه دوم اسفند 1391 | 10 بعد از ظهر | محیا |
داستان معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟ من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟ گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است داستانهایی که مردم از تو میگویند چیست؟ خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست این سرآشفته و این قلب ناخرسند چیست؟ چند روز از عمر گلهای بهاری مانده است ارزش جانکندن گلها در این یک چند چیست؟ از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش چارة معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟ عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز حاصل آغوش گرم آتش و اسفند چیست؟ فاضل نظری جمعه هفدهم آذر 1391 | 1 قبل از ظهر | محیا |
می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود . عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!
حسین پناهی یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 | 11 بعد از ظهر | محیا |
آدم خلیفه ی تنهای خدا روی زمین است امپراطوری که گاهی باید برگرددبه آخرین سلاح اش « ...و آخرین سلاح او گریه است» شنبه چهاردهم مرداد 1391 | 1 قبل از ظهر | محیا |
بی نیاز راه پیدا کردن گنج جهان جز رنج نیست رنج آنرا راست می گویند اما گنج نیست گاه می افتد به خاک و گاه می غلتد به رود هیچ رازی در فرو افتادن نارنج نیست گاه سربازی شجاعی، گاه شاهی نامید روز و شب چیزی بجز تکرار یک شطرنج نیست در کف بازار دنیا "عمر" خود را باختی سکه ها را جمع کن! دعوای چار و پنج نیست باید از بهتی که چشمم داشت قلبش می شکست چشم پوشی کن که این آیینه حیرت سنج نیست فاضل نظری شنبه چهاردهم مرداد 1391 | 1 قبل از ظهر | محیا |
زیرکی
شافعی[1]شش ساله بود که به مکتب می رفت. مادرش زاهده ای بود از بنی هاشم و مردم،امانت بدو می سپردند. روزی دو کس بیامدند و صندوقی بدو سپردند و قرار کردند تا هر دو حاضر نباشند باز ندهد. بعد از آن ، یکی از آن دو بیامد و صندوق خواست . مادر شافعی آنرا بدو داد! پس از چندی آن دیگر بیامد و صندوق طلبید. گفت: «به یار تو دادم.» گفت:«نه قرار کردیم تا هر دو حاضر نباشیم باز ندهی؟!» گفت:«بلی» گفت:«اکنون چرا دادی؟!» مادر شافعی ملول شد. شافعی در آمد و گفت:«ای مادر!از چه ملول گشته ای؟» مادر،حال بازگفت. شافعی گفت : «هیچ باک نیست، مدعی کجاست تا جواب گویم؟» مدعی گفت:« منم» شافعی گفت:«صندوق تو، برجاست. برو مطابق قرار، یار خود بیاور و بستان!» **** تذکرة الاولیا -عطار نیشابوری یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391 | 2 بعد از ظهر | محیا |
معركه است عرفان نظر آهاری چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 | 12 بعد از ظهر | محیا |
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |