مکتب خونه دات کام

درس امروز

خواب دیدیم که رویاست ، ولی رویا نیست

عمر جز «حسرت دیروز» و «غم فردا » نیست

هنر عشق فراموشی عمر است، ولی

خلق را طاقت پیمودن این صحرا نیست

......

فاضل نظری

«اقلیت»

شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 10 قبل از ظهر | محیا | |

هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و  بابونه نباش...

گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی

که زندگیت را روشن می کند...

 

خورخه لوئیس بورخس

چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 | 8 بعد از ظهر | محیا | |

جز دلت که لازم است هيچ چيز با خودت نمي بري

نبر

ولي از سفر که آمدي، راه با خودت بيار

راه هاي دور و سخت

*** خسته ايم از اين همه جاده هاي امن و راه هاي تخت ***

مي روي سفر برو، ولي زود بر نگرد

مثل آن پرنده باش

آن پرنده اي که عاقبت قله سپيد صبح را فتح کرد.

عرفان نظرآهاری

یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 | 0 قبل از ظهر | محیا | |

خدا گفت زمین سردش است چه کسی میتواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت: من

خدا شعله ای به او داد
لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.سینه اش آتش گرفت
خدا لبخند زد لیلی هم
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش
لیلی خودش را به آتش کشید
خدا سوختنش را تماشا میکرد
لیلی گُر میگرفت. خدا حظ میکرد
لیلی میترسید. می ترسید آتش اش تمام شود
لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد
مجنون سر رسید

مجنون هیزم آتش لیلی شد
آتش زبانه کشید.آتش ماند
زمین خدا گرم شد

خدا گفت : اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود...

عرفان نظر آهاری

جمعه دوم خرداد 1393 | 7 بعد از ظهر | محیا | |


پنجشنبه هفتم فروردین 1393 | 7 بعد از ظهر | محیا | |

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
 شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
 عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار

 خوش بحال روزگار …
پنجشنبه هفتم فروردین 1393 | 7 بعد از ظهر | محیا | |

تا کي تحمل غم و تاکي خداخدا
ديگر ز ياد برده گمانم مرا خدا

در سنگسار، آينه اي را که ميبرند
شايد شکسته خواسته از ابتدا خدا

اکنون که من به فکر رسيدن به ساحلم
در فکر غرق کردن کشتي است ناخدا

امکان رستگاري من گر نبوده است
بيهوده آزموده مرا بارها خدا

با نيت بهشت اگرم آفريده است
مي راندم به سوي جهنم چرا خدا؟!

اي دل خلاف هروله ي حاجيان مرو
کافي است هرچه عقل درافتاد با خدا

بگذار بي مجادله از نيل بگذريم
تا از عصا نساخته است اژدها خدا

فاضل نظری (گريه هاي امپراتور )

 

سه شنبه بیستم اسفند 1392 | 9 قبل از ظهر | محیا | |

اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند

دیگر گوسفند نمی درند

به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...




راســــــتی،

دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام…!

“حــــال مـــن خـــــــوب اســت” … خــــــوبِ خــــوب

حسین پناهی

چهارشنبه بیستم آذر 1392 | 2 بعد از ظهر | محیا | |

مرغ دلم باز پریدن گرفت

طوطی جان قند چریدن گرفت

اشتر دیوانه ی سرمست من

سلسله ی عقل دریدن گرفت

جرعه ی آن باده ی بی زینهار

بر سر و بر دیده دویدن گرفت

...

عشق چو دل را به سوی خویش خواند

دل زهمه خلق رمیدن گرفت

بس کن زیرا که حجاب سخن

پرده به گرد تو تنیدن گرفت

شمس

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 | 8 بعد از ظهر | محیا | |

شب آرامی بود

می روم در ایوان،تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟


مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد،آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد،تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند،و مرا برد،به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم:


ادامه مطلب
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 | 8 بعد از ظهر | محیا | |

www . night Skin . ir