X
تبلیغات
مکتب خونه دات کام


مکتب خونه دات کام

درس امروز


پنجشنبه هفتم فروردین 1393 | 7 بعد از ظهر | محیا | |

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
 شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
 عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار

 خوش بحال روزگار …
پنجشنبه هفتم فروردین 1393 | 7 بعد از ظهر | محیا | |

تا کي تحمل غم و تاکي خداخدا
ديگر ز ياد برده گمانم مرا خدا

در سنگسار، آينه اي را که ميبرند
شايد شکسته خواسته از ابتدا خدا

اکنون که من به فکر رسيدن به ساحلم
در فکر غرق کردن کشتي است ناخدا

امکان رستگاري من گر نبوده است
بيهوده آزموده مرا بارها خدا

با نيت بهشت اگرم آفريده است
مي راندم به سوي جهنم چرا خدا؟!

اي دل خلاف هروله ي حاجيان مرو
کافي است هرچه عقل درافتاد با خدا

بگذار بي مجادله از نيل بگذريم
تا از عصا نساخته است اژدها خدا

فاضل نظری (گريه هاي امپراتور )

 

سه شنبه بیستم اسفند 1392 | 9 قبل از ظهر | محیا | |

اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند

دیگر گوسفند نمی درند

به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...




راســــــتی،

دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام…!

“حــــال مـــن خـــــــوب اســت” … خــــــوبِ خــــوب

حسین پناهی

چهارشنبه بیستم آذر 1392 | 2 بعد از ظهر | محیا | |

مرغ دلم باز پریدن گرفت

طوطی جان قند چریدن گرفت

اشتر دیوانه ی سرمست من

سلسله ی عقل دریدن گرفت

جرعه ی آن باده ی بی زینهار

بر سر و بر دیده دویدن گرفت

...

عشق چو دل را به سوی خویش خواند

دل زهمه خلق رمیدن گرفت

بس کن زیرا که حجاب سخن

پرده به گرد تو تنیدن گرفت

شمس

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 | 8 بعد از ظهر | محیا | |

شب آرامی بود

می روم در ایوان،تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟


مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد،آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد،تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند،و مرا برد،به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم:


ادامه مطلب
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 | 8 بعد از ظهر | محیا | |

 

دلم کمی خدا می خواهد...

کمی سکوت...

کمی آخرت...
دلم دل بریدن می خواهد...

کمی اشک ...

کمی بهت...

کمی آغوش آسمانی...

دلم یک کوچه می خواهد بی بن بست!! و یک خدا!!

تا کمی با هم قدم بزنیم ..

فقط همین!!

چهارشنبه دوم اسفند 1391 | 10 بعد از ظهر | محیا | |

دنیا پــــــــــــر است از پلیدی

نه به خاطر وجود آدمهای "بد"

به خاطر سکوت آدم های "خوب"

 

چهارشنبه دوم اسفند 1391 | 10 بعد از ظهر | محیا | |


داستان

معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟

من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟

گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است

داستان‌هایی که مردم از تو می‌گویند چیست؟

خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست

این سرآشفته و این قلب ناخرسند چیست؟

چند روز از عمر گل‌های بهاری مانده است

ارزش جان‌کندن گل‌ها در این یک چند چیست؟

از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش

چارة معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟

عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز

حاصل آغوش گرم آتش و اسفند چیست؟

فاضل نظری

جمعه هفدهم آذر 1391 | 1 قبل از ظهر | محیا | |

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که :

پدر تنها قهرمان بود .

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!

حسین پناهی

یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 | 11 بعد از ظهر | محیا | |

www . night Skin . ir